امروز میخوام با اعصاب ِ داغون بنویسم..
چون یکی اعصابمو خورد کرده..
اول بگم وااااااااااااای که چقدر بدم میاد از طعنه..
چرا آدما اینجوری شدن؟!
نمیتونن عین آدم حرفشونو بهت بزنن..
دائم میخوان حرفاشونو با گوشه و کنایه بهت بفهمونن..
یه
وقتایی یه سری آدما بهت تیکه میندازن یا با حرفای نیش دارشون قلبتو میگزن
ولی دلت به این خوشه که حرفش به اندازه ی سوسک هم برات ارزش نداره..!!
اما..امان از روزی که یکی از عزیزات یا کسی که خیلی روش حساب میکنی با حرفش آزارت بده..
اون روزه که دلت میخواد..دلت میخواد..
دلت چیزایی میخواد و کارهایی میخواد انجام بدی که دلت نمیخواد!!
(چی گفتم؟!! شما بذارید رو حساب عصبانیت!!)
امروز یکی از دوستای صمیمیم حرفی بهم زد که بعد از گفتنش هم خودش شرمنده شد و هم باعث خدشه دار شدن رابطه ی دوستانمون شد..
وااااااااااااای..اصلا چرا من اینارو دارم میگم..
ریشه ی همه ی این حرفا غیبته..
طرف فقط برای اینکه لحظاتی دهنشو باز و بسته کنه حاضره پشت سر هر کسی هر حرف نامربوطی بزنه..نمیگه آخه این حرف مفتِ من شاید خیلی چیزارو به هم بریزه..
خلاصه که یه احمقی(دور از جون شما..) یه حرف نامربوطی پشت سر بنده زده بود که موجبات اینو فراهم آورده بود که صمیمی ترین دوستم امروز تمام تلاش خودشو میکرد تا با گوشه کنایه هم حرفشو به من بفهمونه هم از صحت و سُقم ِ اون حرفا با خبر بشه..
خلاصه
ی ماجرا هم این شد که.. بنده چون اصولا انسان رُک گویی هستم ، با صراحت به
دوست عزیزم گفتم که چرا جون میکنی؟! حرفتو عین آدم بزن..و او هم زد..و من
اصل قضیه را برایش تعریف نموده و ماجرا حل شد..
ولی من مشکلم اینجاست چرا ما آدما سعی در مخفی نگه داشتن حرفامون پشت واژه های شیک داریم؟!
خیلی راحت میشه حرف زد..
اصلا بایــــــد حرف زد..
اما نه پشت سر هم.."رو در روی هم" ، "منصفانه" و با "شجاعت" باید حرف زد..
باید با صراحت حرف زد تا " گوشه و کنایه" و "طعنه" از دایره لغاتمون حذف بشه..
به امید آن روز!!!!!
سه نقطه...
آخه این چه توقّعات بی جاییه که شما دارین؟!
مدلشه..
ایرانی باید این مدلی رانندگی کنه..
اصلاً قشنگی ِ رانندگی یه ایرانی به همین کاراشه..
اگه اینجوری رانندگی نکنه که دیگه میشه مثل همون اجنبی های بافرهنگ..دیگه ایرانی نیست که..
هی میان گیر میدن میگن بین خطوط رانندگی کنید..آقا جان هر جایی یه رسم و رسومی هست..ماهم رسممونه.. نمیتونیم که به خاطر حرف این و اون رسممونو عوض کنیم..زشته..عیبه..
حالا این هیچی..
دیدی هی میان گیر میدن کمبربند ایمنیتونو ببندین..
آخه عزیزان این چه درخواستیه که میکنید شما؟!
یکی نیست بیاد اینارو توجیه کنه که آدم ِ حسابی، طرف کمربند شلوارشو به زور بسته حالا بیاد کمربند ایمنی..
میبینی تو رو خدا چه حرفا میزنن..
حالا
بین خودمون باشه..ولی من فکر می کنم پشت این بستن کمربند یه ماجرایی
نهفته..اینا یه کلکی میخوان بزنن هی به ملت میگن کمربند ببندید!! کلاً من
به این قضیه کمربند مشکوکم..
وگرنه کی دلش سوخته برای" ۳۰٪ " مردمی که برای نبستن کمربند در حوادث جاده ای جونشونو از دست میدن؟!!
حالا اینم هیچی..
دقت کردی هی گیر میدن میگن با سرعت مجاز رانندگی کنید؟!
آدم خندش میگیره..
هی میان میگن "۴۰٪" تصادفات جاده ای بر اثر سرعت غیر مجازه..
آخه یه چیزی بگید بگنجه..
اگه راست میگن خلاف اینو واسه من ثابت کنن..
شما برو درست لب ِ یه درّه وایسا..با ۵ تا سرعت هم که بری میفتی پایین..با ۱۵۰ تا هم که بری باز میفتی می میری..پس دیدی مرگ و میر در رانندگی هیچ ربطی به سرعت نداره..
آهان..ببین اگه یه کسی درست قوه ی تحلیلش رو به کار بندازه مثل من در زمینه ی حوادث و سوانح ِ جاده ای عالم میشه..
خلاصه که خیلی چرندیات دیگه مثل گذاشتن کلاه کاسکت برای موتوری های عزیز و صحبت نکردن با تلفن همراه هنگام رانندگی و چیزی نخوردن و حرف نزدن و یه عالمه چرند دیگه هست که دیگه از بس چرنده من نمینویسم که از خنده روده بُر شی!!!
این شده برامون یه عادت..
دائم چشممونو میدوزیم بهش..
دائم منتظریم..
نمیدونیم منتظر کی هستیم یا چی..فقط منتظریم..
موبایلو میگم..
همین چیز کوچولویی که تونسته زندگی خیلی هارو تحت تاثیر قرار بده..
من با فرستادن یه جک مسخره یا حتی یه جمله ی خیلی عمیق و عارفانه از فلان آدم به دوستم میخوام بهش نشون بدم که به یادشم..
من بدم میاد از این پیشرفت..از این تکنولوژی..
تکنولوژی ای که همیشه باعث عذابم میشه..
من دلم میخواد کنار دوستم بشینم..توی چشماش نگاه کنم و انقدر فک بزنم تا از حرف زدن خسته شم..
موقع درس خوندن مزاحمه..موقع لذت بردن از زندگی مزاحمه..موقع خواب مزاحمه..موقع بیداری..و موقع..
داری یه خواب رویایی میبینی که یه دفعه با ویبره ی مضخرفش چنان از خواب میپرونتت که یادت میره اسمت چی بوده..
با هر زحمتی هست گوشی رو برمیداری و جواب میدی..
میگه:
"ببخشید شما رقیه خانومی؟!" تو میگی نه و باز میگه "اگه رقیه نیستی دیگه حتما کبری هستی..راستی بالاخره تصمیمت چی شد..و.."
تازه میفهمی داره با عملش واژه ی "مزاحمت" رو برات تعریف میکنه..
چرا..نمیدانم..
از اس ام اس های تبلیغاتی ای که برام میاد متنفرم..چون فکر میکنم یه دوست به یادم بوده اما با نگاه کردن به inbox میبینی نه..هیچ کس حتی..یادی..نگاهی..هیچ..
احساس میکنم روی دوشم سوار شده..
سنگینی حضورش رو روی شونه هام حس میکنم..
ازش بدم میاد..
دلم میخواد لهش کنم..خوردش کنم..زیر پام لگدش کنم..
حتی موقع چرند نوشتن هم مزاحمه..
بذار برم ببینم دوباره کی میخواد مزاحم اوقات شریفم بشه..
سه نقطه...
یه وقتایی یه چرندی میگی..
یه چرندی که بعدش کلی از گفتنش پشیمون میشی..
گفته پشیمون ، نگفته پشیمون..
من الآن دقیقا همین حس رو دارم..
از دور که داشتم میومدم دیدم یه پژو پرشیا کنار خیابون پارک کرده که به طرز حیرت انگیزی در حال تکان خوردنه...
فضولیم به شدت درد اومد که بدونم تو ماشین چه خبره؟!!
بنابراین ، سرعت قدم هام رو تند کردم که زودتر برسم به اون ماشین..دیگه نزدیکای ماشین بودم که اگه بدونی چه صحنه ای دیدم..
نه..اونی که تو فکر میکنی نبود..
دونفر در ماشین بودند..ظاهراً زن و شوهر بودند.. یه زوج موفق..
خانمه حدود سی سال و آقاهه تقریباً سی و پنج شش سالش بود..
داخل ماشین باهم داشتن عشق بازی میکردند به این ترتیب که خانمه آقاهه رو به قصد کشت میزد و آقا هم سعی در آرام نمودن همسرش داشت..
کل ملّت جمع شده بودن اینارو نگاه میکردن..
من از یه طرف خندم گرفته بود از یه طرف خندیدن رو در اون حال و اوضاع شایسته نمیدیدم..
آخه اگه بدونید خانمه چه جوری داشت همسر مهربانش رو میزد می می مردید از خنده..موهای مرده رو گرفته بود می کشید..چنگ مینداخت تو صورتش..پیرهنش رو پاره کرده بود..و با تمام قوا جیغ میزد..
صحنه،صحنه ی جالب اما دلخراشی بود..خدا می دونه مرده چه بلایی سر همسرش آورده بود که هیچ کاری جز محافظت از جانش در برابر خانمه که دیگه همه چیز رو گذاشته بود کنار انجام نمی داد..و یه کتک مفصل از خانم محترمشون نوش جان کردند..
امیدوارم خداوند همه ی مردان را به راه راست هدایت فرماید!
سه نقطه...