امید وارم دل شما اینجوری نباشه!!!
مینویسم،تا دم مرگ،مینویسم،تا ابدیت.دلم میخواهد این کاغذ را پرکنم.
چه از غم و چه از خوشحالی!!زخم ها را رویش به تصویرمیکشم.
رنج ها را به یادگار حک میکنم و هرگاه نگاهش میکنم،زندگی ام را به
خاطر می آورم.
غم ها را بارنگ سیاه و شادی ها را بارنگ آبی مینویسم.
اگر کسی قلبم را پاره پاره کرده باشد،عکس او را روی آن میکشم تا
هر گاه نگاهش کردم،به یاد بیاورم که قلبم را آتش زد.
تکه های لحظات خوشم را روی آن میچسبانم.
اشک هایم را رویش به عنوان خاطره بر جای میگذارم.
یک صفحه را سفید میگذارم تا آن صفحه ی زندگی اتفاق نیفتد و
مرگ را با خطی که هیچ کس نفهمد،روی آن با غم مینویسم.
هیچ کس نمیداند چه در آن میگدرد وچه در آن نوشته شده...تنها
کسی که میداند،خودمم.
این،دفتر دلم است.آن را پر کرده ام و جای خالی ندارد.
حالا که دفتر دلم هم پر است،میتوانم بگویم:
دلم پر است......
واقعا که!!تنها،درمانده و...این احساس،احساس آزار دهنده ایه!!!
انگار دنیا سرش تو کار خودشه و من و نمیبینه،احساساتم و درک نمیکنه
و بد تر از اون....داره منو بازی میده.
طوری باهام برخورد میکنه،که انگار یه شوخیم و آفریده نشدم.
آه از دست دنیا!گاهی بهم میخنده،گاهی دوسم داره،گاهی ازم بدش میاد
و گاهی هم آدم حسابم نمیکنه!!
اما من همیشه منتظرشم.منتظر نگاهش،لبخندش،شوخی کردنش و حتی منتظر بدی هایی که قراره در حقم بکنه.
در حقیقت،اون...آینه ی کارای منه!!
حالا که خوب فکر میکنم،میفهمم هیچی نمیدونم!حتی از خودم!خودی که سال ها باهاش سر و کله زدم و چیز هایی رو که مورد علاقش بود بهش بخشیدم.خودی که گریه کرد،شاد شد،عصبانی شد و...خودی که هیچ وقت دقیقا نفهمیدم کیه و هرگز نشناختمش.
اما حالا تصمیمم بر اینه که خودم و رو بشنا سم ولی چجوری؟؟
مدام این سوال رو از خودم میپرسم که:«من کی بودم،کی هستم و کی خواهم بود؟»
اما کیه که جوابمو بده؟! خب اسمم که شارونا است،به اختر فیزیک علا قه دارم و ........
اما این اطلاعات هیچی نیستن.
یعنی میتونم یه روزی بفهمم من واقعا چه کسی هستم؟؟
واقعا میرسه روزی که وقتی ازم پرسیدن تو کی هستی،خیلی راحت خودمو معرفی کنم؟؟
من واقعا کی هستم؟؟؟
سلام سلام هزارو سی صد تا سلام
بله درست حدس زدید می خوام خاطره رو بگم همون طور که قول داده بودم (خاطره به زمان حاله!)
بله از اینجا شروع می شه:
من صبح زود از خواب بیدار شدم پاشدم لباس مدرسه ام رو پوشیدم بعد
از
اون جایی که در آن زمان وقت بسی تنگ است بدون صبحانه(حتی یک لقمه) رفتم دم
در تا کفش هام رو بپوشم بله که هنوز یه لنگ کفشم مونده بود سرویسم اومد
منم همین طور که نصف پام تو کفشم بود سوار سرویس شدم.
تغریبا آخرای ساعت مدرسه به علت نخوردن صبحانه دل درد گرفتم و حالم حسابی بد شد با این که تغذیه ام هم خورده بودم(این شکلکه زیادی شورش رو در آورده اینقد هم حالم بد نبود!!)
بله کجا بودم خب خلاصه اینجانب وقتی زنگ خورد رفتم سوار سرویس شدم و بعدش رسیدم خونه
به مامانم سلام کردم بعد ازش پرسیدم که همه چیز آماده اس یا نه بدشم گفتم حالم بده اونم گفت برو بخواب که تا ساعت ٣ که دوستات می یان سرحال باشی.
من هم رفتم خوابیدم تا ساعت ٢.
بعدش که بیدار شدم بازم حالم بد بود ولی بهتر شده بودم صبر کردم ساعت شد ٣ کسی نیومد شد ٣:١٠ بازم کسی نیومد خلاصه کلی صبر کردم تا ساعت شد ٣:٣٠ بله در همین موقع بود که شبنم خانم زنگ زد
دویدم و در رو باز کردم با هم سلام کردیم و بردمش تو اتاقم
(خیلی خجالتی شده بود) برام یه هدیه آورده بود
بازش کردم یه تاپ بود و یه شلوارک و یه اسپری خیلی خوش بو ازش تشکر کردم ! اینقدر خجالتی شده بود که وقتی بهش آجیل تعارف کردم فقط یک عدد پسته ورداشت و وقتی بقیه اومدن کلی به خاطر این کارش بهش خندیدیم.
خب صبر کردیم پنج دقیقه ی بعد مینا جونم هم اومد بعدش با هم رفتیم بهش سلام کردیم و رفتیم تو حیاط با هم وسطی بازی کردیم تا ساعت چهار که کیمیا جون تشریف اورد
بعدش کیمیا ازم عذر خواهی کرد که دیر اومده و بهم یه جعبه پر شکلات داد و باهم (چهار تایی) شروع کردیم به خوردن
بعدش یه خورده هم با چهار تایی (این دفعه کیمیا هم بود) وسطی بازی کردیم و رفتیم اتاق من تا بازم بخوریم!از کیک من و میوه و...گفتیم و خندیدیم
بله
مدتی گذشت و دختر خاله ی شبنم اومد دنبالش هممون کلی به دست و پاش افتادیم
که بره و یه ساعت دیگه بیاد ولی گوش نکرد بعد مامانم پیتزایی که برای شبنم
پخته بود داد بهش و شبنم رفت
بعدش هم حرف هایی زدیم که نمی تونم بگم(خصوصی بود) و بعدشم
ما سفره پهن کردیم و مامانم سوپ و پیتزا پخته بود ! آوردیم خوردیم و بعدش هم جم کردیم و ساعت شش کیمیا رفت
من موندم و مینا مینا هم ساعت ۶:٣٠ رفت
بله این بود خاطره ی من(خیلی جای سانسوری داشت!)
سلام سلام صد هزارو پانصدو شصت و شش هزارو دویست و سی هشت سلام !!
دوستای خوبم امروز خیلی خوشحال بیدم!
می دونی چرا؟ ندونی دیگه پس تا آخرش بخون!
راهنمایی می کنم ببینم می تونی حدس بزنی یا نه(بستگی به هوشت داره)!
نمی تونی بگی؟؟ خب راهنمایی دومم اینه که مربوط به حال و حول کردنه!!(راهنمایی اول شکلکا بودن)
خب
تو که تا حالا نتونستی بگی یعنی در نهایت خنگی به سر می برای سومین
راهنمایی(تغریبا خود خود جواب)اینه که منتظر چند نفرم که واقعا خیلی دوسشون
دارم.
(چون 3 نفرن 3 تا گذاشتم!) (به خودت نگیر واسه اوناس!!)
اگه نتونستی بگی یعنی واقعا خنگی.(عین این)
خودم (تنهایی) براشون کیک می پزم(خدا بهشون رحم کنه!!) دیگه کلی باهم حرف می زنیم
و بازی می کنیم(وسطی) دیگه یکسره می لمبونیم و حال می کنیم!
خدارو شکر که فهمیدید! بله درسته می خوام دوستامو دعوت کنم خونمون یه مهمونی توپ که هممون حال کیم!
عزیزترین دوستامن!اسماشونم هست:مینا جون
کیمیا جون
با شبنم جون
. همشون رو قد یه دنیا آسمون دوسشون دارم!
قراره که پنج شنبه ساعت 3 ی بعد از ظهر بیان خونمون! اصلا نمی دونم از خوشحالی چی کار کنم
کیمیا جونم هم یه وبلاگ داره مث خودم ولی زیاد بهش نمی رسه زیاد حال و حوصله ی وب نویسی رو نداره نمی دونم چرا؟اما واقعا دوسش دارم.
مینا هم که اصلا اینترنت دوست نداره فقط بازی کامپیوتری و از این جور چیزا دوست داره شبنم هم مثل مینا اونم از اینترنت خوشش نمی آید. منم خیلی دوسش دارم
.
پنج شنبه که اومدن بعدش که رفتن می یام خاطره اش رو می گذارم بای بای