سلام سلام هزارو سی صد تا سلام
بله درست حدس زدید می خوام خاطره رو بگم همون طور که قول داده بودم (خاطره به زمان حاله!)
بله از اینجا شروع می شه:
من صبح زود از خواب بیدار شدم پاشدم لباس مدرسه ام رو پوشیدم بعد
از
اون جایی که در آن زمان وقت بسی تنگ است بدون صبحانه(حتی یک لقمه) رفتم دم
در تا کفش هام رو بپوشم بله که هنوز یه لنگ کفشم مونده بود سرویسم اومد
منم همین طور که نصف پام تو کفشم بود سوار سرویس شدم.
تغریبا آخرای ساعت مدرسه به علت نخوردن صبحانه دل درد گرفتم و حالم حسابی بد شد با این که تغذیه ام هم خورده بودم(این شکلکه زیادی شورش رو در آورده اینقد هم حالم بد نبود!!)
بله کجا بودم خب خلاصه اینجانب وقتی زنگ خورد رفتم سوار سرویس شدم و بعدش رسیدم خونه
به مامانم سلام کردم بعد ازش پرسیدم که همه چیز آماده اس یا نه بدشم گفتم حالم بده اونم گفت برو بخواب که تا ساعت ٣ که دوستات می یان سرحال باشی.
من هم رفتم خوابیدم تا ساعت ٢.
بعدش که بیدار شدم بازم حالم بد بود ولی بهتر شده بودم صبر کردم ساعت شد ٣ کسی نیومد شد ٣:١٠ بازم کسی نیومد خلاصه کلی صبر کردم تا ساعت شد ٣:٣٠ بله در همین موقع بود که شبنم خانم زنگ زد
دویدم و در رو باز کردم با هم سلام کردیم و بردمش تو اتاقم
(خیلی خجالتی شده بود) برام یه هدیه آورده بود
بازش کردم یه تاپ بود و یه شلوارک و یه اسپری خیلی خوش بو ازش تشکر کردم ! اینقدر خجالتی شده بود که وقتی بهش آجیل تعارف کردم فقط یک عدد پسته ورداشت و وقتی بقیه اومدن کلی به خاطر این کارش بهش خندیدیم.
خب صبر کردیم پنج دقیقه ی بعد مینا جونم هم اومد بعدش با هم رفتیم بهش سلام کردیم و رفتیم تو حیاط با هم وسطی بازی کردیم تا ساعت چهار که کیمیا جون تشریف اورد
بعدش کیمیا ازم عذر خواهی کرد که دیر اومده و بهم یه جعبه پر شکلات داد و باهم (چهار تایی) شروع کردیم به خوردن
بعدش یه خورده هم با چهار تایی (این دفعه کیمیا هم بود) وسطی بازی کردیم و رفتیم اتاق من تا بازم بخوریم!از کیک من و میوه و...گفتیم و خندیدیم
بله
مدتی گذشت و دختر خاله ی شبنم اومد دنبالش هممون کلی به دست و پاش افتادیم
که بره و یه ساعت دیگه بیاد ولی گوش نکرد بعد مامانم پیتزایی که برای شبنم
پخته بود داد بهش و شبنم رفت
بعدش هم حرف هایی زدیم که نمی تونم بگم(خصوصی بود) و بعدشم
ما سفره پهن کردیم و مامانم سوپ و پیتزا پخته بود ! آوردیم خوردیم و بعدش هم جم کردیم و ساعت شش کیمیا رفت
من موندم و مینا مینا هم ساعت ۶:٣٠ رفت
بله این بود خاطره ی من(خیلی جای سانسوری داشت!)